سلام دوستان عزیزم.

در این پستم یک داستانی که من خیلی دوسش داشتم رو گذاشتم .

اگر مایل بودید میتوانم ادامه ی داستان را هم بگذارم.

اگر چه آدم آهني قصه ي ما در گوشه اي از سالن نمايشگاه ايستاده بود، ولي هميشه جمعيت زيادي دورش جمع مي شدند و تماشايش مي كردند. وسايل جالب الكترونيكي زيادي در آنجا بود. ولي آدم آهني يكي از بهترين و جالب ترين وسائل بود. بچه ها و بزرگ تر ها چندين مرتبه به طرفش مي آمدند و حركات جالب بازوان آهنينش ، سر جعبه مانندش و تنها چشم نارنجي رنگش را به دقت و با تعجب نگاه مي كردند. آدم آهني سر و بازوانش را تكان مي داد.هم چنين مي توانست به سوالاتي كه از او مي شد جواب بدهد.

البته نه هر سوالي ، بلكه فقط سوالاتي كه از قبل روي ديوار كنارش نوشته بود و او براي جواب دادن به آنها به خوبي طراحي شده بود. بازديدكنندگان بايد از سوال شماره ي يك شروع مي كردند:

- اسم شما چيست ؟

آدم آهني با صداي خشن و خرخرمانندي جواب مي داد: اسم ....من... تروم .... است.

دومين سوال اين بود: در كجا متولد شده اي؟

-  من .... در ..... آزمايشگاه .... متولد ..... شده ام.

سومين سوال : در حال حاضر چه كار انجام مي دهي؟

آدم آهني در حالتي كه به نظر مي رسيد با دهان بسته مي خندد ، جواب مي داد:" در حال حاضر .... در حال جواب دادن.... به .... سوال هاي پيش افتاده ....هستم...." و بعد با صداي غريب مي خنديد.

مردم هم مي خنديدند و بعد دوباره سوال هاي از قبل آماده را ادامه مي دادند:

- بيشتر از همه  چه چيزي را دوست داري و از چه چيزي اصلا خوشت نمي آيد؟

-  از همه چيز بيشتر .... روغن چرب را ...دوست دارم .... و از بستني با مرباي زرد آلو.... بدم مي آيد.

-  مردم هم دوباره مي خنديدند و به فهرست سوال ها خيره مي شدند تا سوال پنجم را از آدم آهني بپرسند: آينده آدم آهني ها چيست؟

-  آينده ي ...بسيار خوب و ...جالب توجهي ...در انتظار ..آنهاست.

- شما براي انجام چه كاري درست شده ايد؟

-من ... بايد...هركاري را....كه برايش ...طراحي و برنامه ريزي ...شده ام... انجام دهم....

بعد سوال آخر پرسيده مي شد: براي ما بازديد كنندگان از اين نمايشگاه چه آرزويي داري؟

-  براي شما ...آرزوي سلامتي و شادي ...دارم. اين جمله ي آخر را در حالي كه پاي چپش را با خوشحالي روي زمين مي كوبيد و از شدت برخورد آن كف نمايشگاه به لرزه در مي آمد، اظهار داشت.

حالا دوباره نوبت عده اي ديگر مي شد كه به زودي جمع مي شدند و دوباره همان سوال ها را به ترتيب مي كردند. آدم آهني قصه ي ما هرگز از جواب دادن به اين سوال هل خسته نمي شد. به موقع مي خنديد و پايش را روي زمين مي كوبيد و به موقع بازويش را تكان مي داد و بعضي اوقات هم حتي با چشم نارنجي رنگش موذيانه چشمك مي زد.

او برنامه اش را بدون هيچ اشكالي انجام مي داد! خداحافظ. و اگر يكي از اين شب ها شاپرك از پنجره به داخل نمايشگاه نيامده بود شبها و روزها به همين ترتيب سپري مي شد .شاپرك به طرف نور نارنجي رنگ تروم جلب شد ، چشمي كه در تاريكي درخشش زيادي داشت ، شاپرك روي شانه ي آدم آهني نشست ، بالش را بر چشم شيشه اي تروم كشيد و با نااميدي گفت :" واي چه نور سردي "

آدم آهني خواست بگويد :" اين روشنايي نيست اين چشم من است" ولي فقط توانست جواب شماره ي 1 را بگويد :" اسم من تروم است"

شاپرك گفت :" جداً ؟ من هم يك پروانه ي شاپرك يا شب پره هستم . اسم من بال بالي است."

آدم آهني جمله ي بعدي خود را تكرار كرد:" من در آزمايشگاه به دنيا آمده ام"

شاپرك گفت :"آزمايشگاه .... بايد كشور قشنگي باشد " و بعد شاخك هايش را تكاني داد و گفت :" من هم در يك درخت بلوط جوان به دنيا آمده ام . آيا تا به حال درخت بلوطي را كه تازه به ميوه نشسته است ، ديده اي؟"

تروم گفت :"در حال حاضر من به سوال هاي پيش پا افتاده و معمولي جواب مي دهم " و بعد با صداي بلند خنديد :" هاهاهاها....."

شاپرك خيلي ناراحت شد و رنگ بال هايش پريد و با صدايي آهسته گفت :" لطفاً مرا ببخش ، مسلماً من خيلي درخشان نيستم . اخر تازه ديروز از شفيره ام خارج شده ام و هيچ كس چيزي را برايم توضيح نداده است .تنها به من ياد داده اند كه چگونه از پرنده هاي شب مخفي شوم ، هم چنين گفته اند كه بايد مراقب خفاش ها هم باشم..."

آدم اهني با برنامه ي خودش كه از پيش طراحي شده بود ، دوباره ادامه مي داد:" من بيشتر از همه روغن چرب را دوست دارم و از بستني با مرباي زردآلو خوشم نمي آيد."

شاپرك در جواب گفت :" من بيشتر از همه گاز زدن برگ هاي جوان درختان بلوط را دوست دارم و تا به حال  روغن چرب را نچشيده ام ...آيا تو برگ بلوط را دوست داري ؟! اگر بخواهي مي توانم تكه اي از آن را برايت بياورم .... " آدم آهني مي خواست بگويد كه شايد چشيدن مزه ي چيزهاي تازه فكر خوبي باشد ولي ناگهان جواب آماده شماره ي پنجم به سرعت شروع  شد:

-" در آينده ، روبوت ها وضعيت بسيار خوبي خواهند داشت."

شاپرك آهي كشيد و گفت :" تو از كلمات طولاني و سختي استفاده مي كني ، من كه گفتم تازه از شفيره ي تنگ بيرون آمده ام و مي توانم بگويم هنوز چيزي نمي دانم ."

آدم آهني با سماجت گفت:" من بايد هر كاري را كه برايش طراحي و برنامه ريزي  شده ام ، انجام دهم ."

شاپرك گفت:" متاسفم ! وقت رفتن رسيده ، خداحافظ تروم عزيز!"

آدم آهني با صداي ريز و سنگين ، در حالي كه پاهاي آهنينش را بر زمين مي كوبيد ، گفت :" براي تو آرزوي سلامتي و شادي دارم!"

شاپرك گفت :" متشكرم " و بعد خيلي آرام با بالش بوسه اي بر گونه ي آدمي زد و از پنجره به بيرون پرواز كرد. آدم آهني با چشم نارنجي رنگش ، رفتن شاپرك را تماشا كرد و براي مدت طولاني احساس بدي داشت . او با خود فكر مي كرد :" بال بالي با همه ي تماشاگران فرق داشت .چيز ديگري بود، سوال هايي مي كرد كه در برنامه ي من نبود و همين باعث مي شد جواب هاي من غلط باشد و خوب از آب در نيايد . او حتي يك بار هم مرا تحسين نكرد ...هنوز جاي بال هايش بر گونه ام ، به من حالتي خوش آيند مي دهد. صدايش بسيار شيرين بود... او مرا تروم عزيز صدا كرد !" اين افكار آخري احساس خوبي در او به وجود آورد.

آن قدر از ملاقات با شاپرك خوشحال بود كه اصلاً متوجه باز شدن درهاي نمايشگاه و انبوه تماشاگراني كه به داخل آمده بودند نشد. وقتي انبوه مردم به سراغش آمدند و سوال ها را يكي يكي پرسيدند ، او دو سوال اول را با هم اشتباه كرده و به سوال سوم هم جواب غلطي داد.

-"ها ها ها ها ! در حال حاضر من به سوال هاي پيش پا افتاده اي جواب مي دهم!"

يكي از افراد سرشناس و مهم كه در حال بازديد كردن ازآدم آهني بود ، در حالي كه ناراحت شده بود ، با عصبانيت گفت:" او ما را مسخره مي كند." و به سرعت به طرف سرمهندس  ان قسمت رفت تا او را از وضعيت آدم آهني اگاه كند.

ولي آدم آهني تازه حالش جا آمده بود و جواب هاي درست و به موقعي مي داد و باز هم انبوه تحسين ها بود كه از طرف بازديدكنندگان نثارش مي شد.

-         خداحافظ ! برنامه اش تمام شد!

ادم آهني با ناراحتي فكر كرد:

" كاش بال بالي مي توانست مردم را ببيند . اگر بفهمد كه چقدر از من تعريف مي كنند ، مطمئنم كه مرا بيشتر تحسين مي كند ! نگرانم ، نمي دانم آيا امشب هم مي آيد يا نه ...واي ! اگر خفاش او را گرفته باشد؟ دل آدم آهني گرفت. احساسي كه تا آن موقع به او دست نداده بود.

اما شاپرك آمد و با ساده دلي نجوا كرد :"براي اين كه روي شانه ات استراحت كنم به اينجا آمده ام و بعد هم دوباره پرواز مي كنم . اين جا آرام و ساكت است !"

صداي غرش مانندي از چانه ي آدم آهني بيرون آمد :" اسم من تروم است"

شاپرك مودبانه گفت :" اسم تو را فراموش نكرده ام. آيا برادر يا خواهر داري؟"

آدم آهني مي خواست بگويد : كه او در دنيا بي نظير است ، حتي در سالن نمايشگاه هم دستگاهي مانند او وجود ندارد، حتي در تمام شهر. ولي او فقط توانست جواب شماره 2 را بدهد:

-" من در آزمايشگاه به دنيا امده ام"

شاپرك در حالي كه به او يادآوري مي كرد، گفت:" اين را به من گفته بودي. راستي چرا بعضي ها را مرتباً تكرار مي كني ؟ آيا خسته نمي شنوي ؟ خيلي خوب ، وقت رفتن است . من خيلي گرسنه هستم . هنوز تكه اي برگ هم نخورده ام. آن خفاش بد جنس در نزديكي درخت بلوط من آويزان شده ...... تا ديدار بعد خداحافظ تروم عزيز."




تاريخ : شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۰ | 21:30 | نویسنده : مینا |